خداوندا دانشجویان اسلام را قبول بگردان و مشروط نگردان.استادانشان را رئوف ومهربان بگردان.لیست حضورو غیاب را گم وگور بگردان. سوالارو آسون بگردان.مراقبارو گیر نگردان. مراقبارو اسگول و چپول بگردان.مراقبا رو خسته و خواب آلود بگردان. افراد دورو ور را باهوش و درس خون بگردان.دست خط اونارو واضح و خوانا بگردان.دست های انان را باز و قابل رویت بگردان. امداد های غیبی را حاضرو آماده بگردان. کلا این ترم را رحم بگردان. ایشاللاه ترم بعدهمگی از خجالتت در میایم.

این یکی دیگه از خود خودمه به خدا

شهاب

نود سالگی مادربزرگ

 
ماجرا بعد از نود سالگی مادر بزرگ شروع شد . مادر بزرگ حسن رو
 
می گم دیگه . یک روز خواهر بزرگ حسن متوجه شد که مادر بزرگ با
 
یک مرد حرف می زند . در روز های بعد ، نوجوان ها و جوان های
 
خانواده ، پنهانی توصیف ها و گفت و گوهای رومانتیک مادربزرگ را
 
گوش می کردند . مادر بزرگ جزیی ترین مسا ﺋل رو بدون هیچ ابایی
 
بلند بلند بیان می کرد . گاه با مردش دعوا می کرد و اغلب عشق بازی .
 
پدر و مادر حسن بعد از یک جلسه ی خانوادگی تصمیم گرفتند مادر
 
بزرگ را داخل یکی از اتاق ها زندانی کنند. مادر بزرگ که به اتاق
 
اسباب کشی کرد ، جوان ها و نوجوان های خانواده در خدمت گزاری او
 
از هم سبقت می گرفتند و مدام دم در اتاقش فال گوش می ایستادند . پدر و
 
مادر حسن این بار تصمیم گرفتند انباری گوشه ی حیاط را به مادربزرگ
 
بدهند و قرار شد جز مادر ، کسی سراغ مادر بزرگ نرود و همه از
 
نزدیک شدن به انباری منع شدند.
 
بعد از چند ماه که تقریباً همه مادربزرگ را فراموش کرده بودند ، یک
 
شب که پدر حسن نبود ، با صدای فریاد و نعره های مادر بزرگ که خدا
 
و مادرش را صدا می زد، همه به طرف انباری دویدند . مادر حسن قبل
 
از همه وارد انباری شد و لولای در انباری را از داخل انداخت.
 
مادربزرگ مرتب فریاد می زد : خدا کمکم کن خدا مُردم . آنها پشت در
 
انباری ایستاده بودند و مطمئن بودند که مادربزرگ دارد می میرد .
 
خواهر بزرگ حسن گریه می کرد و برادرش خودش را آماده می کرد تا
 
عمه شون را خبر کند . کم کم فریاد های مادربزرگ به ناله های کش دار
 
تبدیل شد و بالاخره ساکت شد . وقتی مادر بیرون آمد ، برادر بزرگ
 
گفت: مُرد؟ مادر گفت : نه ، زایید
 
دودره توسط :شهاب

دیوار شیشه ای ذهن

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود

اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

کش رفته از ۳۶۰ اقای هاشم پور

نهم کش رونده: شهاب

اوج خستگی

سلام  به همگی

ببخشید که چند مدت بود چیزی نمی نوشتم.باز دست سینا درد نکنه که 3  4  بار اپ کرد.

برای اینکه تلافیشو درارم یه خاطره مینویسم.

من دانشجوی دماوندم 2 یا  3 هفته پیش که رفته بودم برفی سنگینی اومده بود و با اجازتون ما جمیعا کلاسارو فر دادیم که برگردیم تهران.

راه اوفتادیم که بریم سمت ایستگاه و تا اونجا با 2  3 تا از بچه ها برف بازی کردیم (جاتون خالی)

بعدش رسیدیم ایستگاه و سوار یه اتوبوس شدیم که حدود 20 دقیقه الافمون کرد تا راه بیفته.

بعد نیم ساعت که تقریبا نصف راه طی شده بود یکی از رفیقام دست کرد تو جیبش و یه گوله برف به بزرگی پرتغال از جیبش اوورد بیرون.:)

شما حساب کن یه ادم چقدر میتونه خسته باشه که حدود یک ساعت یه گوله برف تو جیبش باشه و خودشم 

 نمی دونسته.

ای خدا اخر و عاقبت مارو بخیر کن. من که تا خود تهران داشتم می خندیدم.

شهاب   :

 

مريم مقدس با عيساي نوزاد در آغوشش، روي زمين آمد تا از صومعه اي بازديد كند. راهبان خوشحال به صف ايستادند تا به بانوي مقدس و عيسا مسيح اداي احترام كنند: يكي از آنها شعر خواند، ديگري تصاوير زيبايي از كتاب مقدس را نشان داد، راهب ديگري نام تمامي قديسان را از بر خواند.
در انتهاي صف، راهب فروتني ايستاده بود كه هرگز فرصت آموختن از خردمندلن دوران خود را نيافته بود. والدينش مردمي ساده بودند كه در سيرك سيار كار مي كردند. وقتي نوبت به او رسيد، راهبان ديگر، هراسان از اينكه او به تصويري كه از آن صومعه ارائه كرده بودند، آسيب برساند، خواستند مراسم اداي احترام را تمام كنند.
اما او هم مي خواست عشقش را به مريم باكره نشان دهد. شرمگين، همچنان كه نگاه سرزنش بار برادران ديگر را احساس مي كرد، چند پرتقال از جيبش بيرون آورد و شروع كرد به بالا و پايين انداختن آن ها...و همان طور كه در سيرك از والدينش آموخته بود تردستي كرد.
تنها آن هنگام بود كه عيساي نوزاد لبخند زد و با خوشحالي كف زد. و مريم باكره بازوي خود را تنها به سوي آن راهب فروتن گشود، و به او اجازه داد لختي فرزندش را در آغوش گيرد.
کریسمس مبارک
سینا