این یکی دیگه از خود خودمه به خدا
شهاب
این یکی دیگه از خود خودمه به خدا
شهاب
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند
کش رفته از ۳۶۰ اقای هاشم پور
نهم کش رونده: شهاب![]()
سلام به همگی
ببخشید که چند مدت بود چیزی نمی نوشتم.باز دست سینا درد نکنه که 3 4 بار اپ کرد.
برای اینکه تلافیشو درارم یه خاطره مینویسم.
من دانشجوی دماوندم 2 یا 3 هفته پیش که رفته بودم برفی سنگینی اومده بود و با اجازتون ما جمیعا کلاسارو فر دادیم که برگردیم تهران.
راه اوفتادیم که بریم سمت ایستگاه و تا اونجا با 2 3 تا از بچه ها برف بازی کردیم (جاتون خالی)
بعدش رسیدیم ایستگاه و سوار یه اتوبوس شدیم که حدود 20 دقیقه الافمون کرد تا راه بیفته.
بعد نیم ساعت که تقریبا نصف راه طی شده بود یکی از رفیقام دست کرد تو جیبش و یه گوله برف به بزرگی پرتغال از جیبش اوورد بیرون.:)
شما حساب کن یه ادم چقدر میتونه خسته باشه که حدود یک ساعت یه گوله برف تو جیبش باشه و خودشم
نمی دونسته.
ای خدا اخر و عاقبت مارو بخیر کن. من که تا خود تهران داشتم می خندیدم.
شهاب :