همه چیز در موزه حیات وحش دارآباد خوب بود به غیر از سر و صدای بچه ریزه هایی که از طرف مدرسه آمده بودند. قسمت مربوط به پروانه ها عالی بود. درست لنگه ی همان پروانه ایی که پاپیون روی سینه اش خالکوبی کرده بود را به نمایش گذاشته بودند. یک پروانه ی آبی رنگ غولپیکر که نمونه اش را در بک گراند کامپیوترم گذاشته ام. یکبار از یک نقاش خواستم برایم یک پروانه بکشد که نمی دانم چرا هیچوقت برایم نکشید. نمی دانم، شاید بلد نبود. هر کسی نمی تواند یک پروانه آبی رنگ زیبا را نقاشی کند. آدم باید احساسش خالص باشد تا بتواند یک پروانه آبی رنگ زیبا را به تصویر بکشد. در میان حشرات پروانه ها را خیلی دوست دارم. در میان پرندگان قو را دوست دارم. در گروه پستانداران زنها را دوست دارم و در میان خزندگان مارهای قطور را دوست دارم. چقدر دلم می خواهد یک آناکوندای عظیم الجثه ی زنده را از نزدیک ببینم. به عقیده من مار هر چه کلفتتر باشد هیجان انگیزتر است.
بعد از دارآباد به سینما رفتیم. مرد بزرگی که هامون را ساخته با آخرین فیلمش شما را سرخورده و ناامید میکند زیرا بی شباهت به یک آمبورژوای پیر یا یک بیلبورد تبلیغاتی که رویش آرم شهرداری تهران حک شده نیست. در روایت اول فیلم نمی دانم چرا مهرجویی اینقدر با عینک" همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم" طهران را نگاه میکند. آیا واقعا این فیلم قصد داشت بگوید تهران جایی برای پیران است نه جوانان؟ اگر چنین است پسندیده است که در اینجا بگویم در طرز بیان، گند زده.
راههای گذران وقت و تفریح کردن در شهر بزرگی چون تهران چه می تواند باشد؟
1- کافه رفتن: کافیست بیش از یکساعت در کافه بمانی تا آنقدر بیایند میزت را تمیز کنند و بپرسند چیز دیگری می خواهی یا نه که مجبور بشوی آنجا را ترک کنی.
2- سینما: 4000 تومان به انضمام چند هزار تومان برای خرید بلیط و خوراکی پرداخت میکنی تا 2 ساعت وقتت را روی یک صندلی تاشو در سالنی سپری کنی که اواسط فیلم حوصله ات سر برود و انگشت وسطت را به جد و آباد خودت نشان بدهی که چرا آمده ای سینما.
3- پارک: بعد از نیم ساعت نشستن در پارک مختصات تمام درختان و سطلهای زباله و منحنی سینوسی حرکت گربه ها و کلاغها را حفظ می شوی و کم کم احساس یک پیرمرد بازنشسته ایی را پیدا میکنی که چند وقت دیگر کارش تمام است.
4- موزه ها: جایی مثل دارآباد پر می شود از بچه مدرسه هایی که از مینی بوس پیاده می شوند و مثل کلونی مورچگانی که صدای ونگ ونگ و جیغ جیغ از آنها ساطع می شود وارد موزه می شوند. علاوه بر آنها، آنجا پر از دخترکان دبیرستانی تازه به بلوغ رسیده ایست که از طرف مدرسه برای بازدید آمده اند و کل سالن پر شده از بوی خامی و ضُحم دخترکان تازه به بلوغ رسیده. این بو برایم غیر قابل تحمل است. کم مانده بود روی یک گوره خر تاکسیدرمی شده بالا بیاورم.
5- خارج از شهر: برای بیرون رفتن از شهر باید کلی اُغل منقل با خودت راه بیاندازی که آدمهایی مثل من آدمش نیستند.
6- گالری نقاشی، عکس یا چیزهای دیگر: خوب است اما مگر چقدر وقتت را پر میکند؟!
7- کوه رفتن: برو بابا حوصله داری...
8- مطالعه: این کار برای آخر شبهاست.
البته کارهای دیگری مثل سر چهار راه ایستادن، دختر بازی کردن، علافی کردن، با ماشین بالا پایین کردن هم وجود دارد که آدم خودش را می خواهد. شما لطف کنید نحوه سپری کردن تعطیلات آخر هفته تان در کامنتها بنویسید شاید به درد خورد.
پ.ن:این مطلب رو از وبلاگه کافه چی برداشتم خوشم اومد!!!