سلام
امروز(الان 2 نصفه شبه پس دیروز!)خیلی ددر بودم که فکر نمیکردم!
قبل از اون از اهواز که میومدم با حاتمی کیا هم پرواز بودم همون جوری که فکر میکردم بود فردی با ادب و باشخصیت که 2تا سوال منو جواب داد و اینجوری نبود که خودشو بگیره اصلا!اما یه سوال موند که روم نشد ازش بپرسم اونم این بود که حاج کاظم کجاست؟باتوم بدسته یا پسرشو تو کهریزک قربونی کردن!؟کاش میپرسیدم اما گفتم زشته!
3/5 رسیدم خونه گرفتم خوابیدم تا زمانی که حس کردم سردمه از خواب پریدم دیدم مامانم برای اینکه منو بیدار کنه پنحره رو باز کرده چراغ هم روشن کرده اما من حتی پلکمو تکون ندادم اینقدر مست خواب بودم!! آخر کار از تخت انداختم پایین شاید من بیدار شم اما افاقه نکرده!(نه فکر کنین من خوابم سنگینه ها نه!تکذیب میکنم!)حالا ساعت چنده 2ظهر!
بعد از تناول ناهار حمید زنگید بهم!من موندم جقدر آدم میتونه خوش شانش باشه!این رفیق ما رفته سربازی(حالا داستانه سربازی رفتنش که جای خود داره!)خدمت افتاده کجا؟چیتگر!خونشون کجاست اکباتان!اینقدر دوره!وظیفش چیه در دوران سربازی؟تو بهداری قسمت تقسیم دارو!خدایا از این شانسا بما هم بده!حالا اگه من بودم!یا میفرستادن عجب شیر که ببخشید اگه تف کنی تو هوا یخ میزنه!یا خاش که موادی ها تیکه تیکم میکردن!
کمی با حمید به دیدن مناظر طبیعی و مصنوعی در اکباتان پرداختیم!بعد رفتم پایتخت!!هیچ وقت اینقدر خلوت ندیده بودم!1مدل جدید لپ تاب پیدا کردم برای خواهرم که سریع برگشتم خونه که نشونش بدم شاید این کله ی کچل منو ول کنه و بخره!(اینو بخونه آبجی خانومی دارم میزنه!) بالاخره مورد تایید قرار گرفت خرید!خدایا شکرت!من 2 مدل رو قبل از رفتن بهش پیشنهاد دادم اما گفت باید خودت باید باشی!منم گفتم چشم!(آخه من همیشه حرف آخرو میزنم!میگم چشم!یه خواهر کوچولو که بیشتر تو این داره دنیا نداریم!)
ساعت 7خونه رسیدم خونه دوستان بعضا اغتشاشگر زنگیدن میگن برنامه امشب چیه؟گفتم بابا من که نبودم شما به من بگید!اونها هم که سریع خونشون به جوش میاد یه سری الفاظ بکار بردن که از نوشتنشون معذورم!بی تربیت های اغتشاشی!آخر مجبور شدم خودم دست بکار بشم برنامه بریزم!اداره امار دوباره فعال شد!تا ساعت 9/05 مشغوله تلفن کردن و هماهنگی جهت اغتشاش بودم!
9/50 زدم بیرون یکی از دوستان اومد دنبالم!اول گیر دادم بهش که ماشینه جدیدخریدی(کمری اس ای!ممکنه بگید کمری دیگه اما نکتش تو 6سیلندر بودنش و اس ای بودنشه که خیلی حال میده!) شیرینیش کو؟که اخر به نتیجه ی خوبی رسیدیم که شامی نا هاری استاده!
راه افتادیم به محل پیش فرض برای اغتشاش کجا؟ مسجده امام رضای اکباتان!دسته راه افتاد و ما در صدد اغتشاش اما مگه برادران لباس شخصی میزاشتن!؟قفلمون کردن!پر از پلیسو لباس شخصی نفس نمیزاشتن بکشیم!من از بقیه جدا شدم برم جا های دیگه رو بیبنم!ماشین نداشتم سرد هم بود خدا رسوند 4تا از بچه های دینو(دینو هتلیست 5 ستاره که اینجانب دوره دبیرستان رو در اونجا به تفریح گذروندم یادش بخیر جاهلیت!!) و جالب اونا هم با کمری بودن!(البته اونا بفکر سیاحت از نوع خاص خودشون بودن)!!!
راه اوفتادیم تمام اکباتان و حومه تمام هیئت ها و دسته ها رو گشتیم اما حضور چشمگیره برادران لباس شخصی و نیروی همیشه بیدار وهوشیار انتظامی تمام کاسه کوزه های ما رو بهم ریخت!این دور دور تا 11/5 بود که من باز م جدا شدم از دوستان با جمعی از دوستان عصبانی(حق دارن!)اعنشاش گر به تناول شام پرداختیم!همه گیر دادن به من که چرا نیوفتادی جلو تا ما شروع کنیم!؟منم میگم بابا نمیشه که من همیشه خط اول باشم؟تا 12/5 به توجیه پرداختم که بابا ما کرکو پرمون ریخته!
1خونه رسیدم!تمام فکرو ذکرم اینه که 3روزه آینده رو چه کنم؟باید یه برنامه ی حساب شده برای خنثی کردن دوستانه لباس سبز!!!بریزیم!هیچ ایده ای که چکار میخوام بکنیم ندارم!
چرا من همیشه تو کاره گروهی باید تمام کارا رو راستو ریس کنم نمیدنم!چیزی رو پیشونیم نوشته؟
مامان بابام یه جورایی سد هایی که گذاشته بودنو ور داشتن!اینم نتیجه ی تلاش شبانه روزی منه که ثابت کردم حتی اگه تو خط اول باشم بازم هیشکی نمیتونه به من آسیبی برسونه و من مراقبم!ازشون ممنوم که اعتماد کردن بهم و کمتر جلوی کارهامو میگیرن!(قابل توجه دوستان!)
سینا موسوی!!:دی